نگین غزل
قلب هيچ انساني را آزار مده كه محل سكونت خداست
چشم های من اين جزيره ها كه در تصرف غم است اين جزيره ها كه از چهار سو محاصره است در هوای گريه های نم نم است گر چه گريه های گاه گاه من آب می دهد درخت درد را برق آه بی گناه من ذوب می كند سد صخره های سخت درد را فكر می كنم عاقبت هجوم ناگهان عشق فتح مي كند پايتخت درد را قيصر امين پور
اين شعر رو از كتابی انتخاب كردم كه يه دوست روز تولدم بهم هديه داد. حالا تقديم ميكنم به خودش... امروز، تو يه گوشه از اين دنياي بزرگ يه ني ني كوچولو به دنيا اومده! يه ني ني كه وقتي پاشو مي ذاشت تو اين دنيا فقط اشك مي ريخت چون از آدما مي ترسيد اما حالا ديگه گريه نمي كنه چون خودشم شده جزء يكي از همين آدما! بهترين هديه اي كه ني ني براي روز تولدش از خدا گرفت پدر و مادرش بودن. ني ني عاشق دنياي بزرگترا بود اما حالا دلش مي خواد تا براي چند لحظه ي كوتاه هم كه شده برگرده به اون روزا! اون روزاي شاد! خنده هاي از ته دل! زندگي بي دغدغه، بدون فكر و دلمشغولي هاي رنگارنگ! و از همه مهمتر پاک و بی آلایش! اون روزا تنها فكر ني ني اين بود كه پس كي بابايي عروسك تو ويترين رو براش مي خره! عروسكي كه ميشه همدم و همبازيش! تا شبا براش لالايي بخونه و نذاره عروسكش غصه بخوره و گريه كنه! اون روزا ني ني از دنياي بزرگترا چيزي نمي دونست و چقدر لذت بخشه ندونستن ! ني ني بزرگ و بزرگتر شد، و دغدغه هاش، دونسته هاش، افكار و مسئوليتش هم با خودش رشد كرد. حالا ديگه دلش عروسك نمي خواد، دلش يه سفينه ي بزرگ مي خواد تا سوارش بشه و دوباره برگرده همون جايي كه بود. دوره جووني رو دوست داره اما گاهي خيلي دلش هواي سرزمينش رو ميكنه، دلتنگ ميشه، رو به آسمون ميكنه، انگار خدا براش دست تكون ميده، دلش آروم مي گيره، اونم دستاشو بلند ميكنه و يه لبخند مي زنه! روز تولدم رو دوست دارم، چون فرصتي ميشه براي مرور كردن خاطرات قشنگ زندگيم! روز تولدم رو دست دارم، چون بهم ثابت ميشه كه هنوز فراموش نشدم و اونايي كه دوستشون دارم به يادم هستن! (مخصوصاْ همساده هام) روز تولدم رو دوست دارم، چون يه گام به مرگ نزديكتر ميشم! روز تولدم رو دوست دارم، چون... چشمام رو می بندم و یه شمع رو فوت می کنم و تو دلم یه آرزو می کنم: خدایا...(اون آرزو خوب خوبا) و در درجه دوم سال دیگه اگه زنده بودم اینجا کنار همسایه هام جشن فارغ التحصیلیم رو بگیرم! حالا همسایه دلم می خواد تو هم همین کارو بکنی! (یه آرزو واسه هر کس که دوست داری) کجا؟! کادوی من چی میشه پس؟! دستشو گذاشت رو قلبش... چقدر كند كار می كرد! صداشو به وضوح می شنيد... تالاپ...تلوپ... تمام نيروشو جمع كرد و هوايی رو كه رو سينه اش سنگينی مي كرد داد بيرون... شايد با اين كار می خواست آخرين اكسيژن ذخيره شده اش هم سوخت بشه و خلاص... اما خدا تا وقتی كه خودش بخواد كارت سوخت اكسيژنت رو واست شارژ مي كنه! فرداشب قرار بود همين قلب كهنه و فرسوده اش را تحويل خدا بده؟!... يه آن ترس تمام وجودشو گرفت. اگه قلبش از رده خارج بشه چی؟... اگه اصلاً اسمش تو ليست بنده های خدا نباشه چی؟ اگه... اگه خدا نشناسدش چی؟ ... هجوم اين افكار به مغزش آروم و قرار رو ازش گرفته بود. عرق سردی رو كه رو پيشونيش نشسته بود پاك كرد. دوباره حرف مادربزرگ تو ذهنش نقش بست: خدا ارحم الراحمينه! با اين فكر لبخندی رو لباش نقش بست، آروم چشم هاشو رو هم گذاشت و... وقت موعود فرا رسيده بود. يه نگاه به اطراف انداخت. چه صف طولانی ای! قرار بود امشب همه قلباشونو به خدا بدن تا خدا حكم كنه كه آيا تا به حال امانتدار خوبی بودن يا نه؟ يه آن احساس يه بازنده بهش دست داد... بازنده ای كه ديگه فرصتی براي جبران شكست هاش نداره... دست و پاش شروع كرد به لرزيدن... همين قلبی كه تا ديشب برای هر ضربه ای كه به سينه اش می زد كلی منت سرش می ذاشت حالا صدای ضربانش داشت گوش فلك رو كر می كرد! هر كس يه چيز می گفت: ميگن خيلی مهربونه!... نه بابا من شنيدم به هيچ كس رحم نمی كنه!... - بنده من ! صدامو می شنوی؟ يه آن به خودش اومد...اين صدای دلنشين متعلق به... متعلق به خدايی بود كه اونو«بنده من» خطاب كرده بود. يه آرامش عجيبی بهش دست داد. همون طور كه سرش پايين بود گفت: بله قربان! می شنوم. - خوب... من منتظرم... تازه يادش افتاد واسه چی اينجاست! با دستپاچگی قلبشو كه حالا آرومِ آروم شده بود از تو سينه اش درآورد و با احترام تقديم خدا كرد. خدا يه نگاه به قلبش انداخت و دستور داد تا قلبشو ببرن! دنيا رو سرش خراب شد... همون چيزی كه ازش می ترسيد داشت براش اتفاق می افتاد... حتما قلبشو برده بودن كه اوراقش كنن! چشمای ملتمسشو به خدا دوخت و گفت: می دونم... می دونم كه از من ناراحتيد... من امانتدار خوبی نبودم... اون قلب پاك و شاداب كه شما به من هديه داديد كجا و اين قلب گرد و غبار گرفته كجا؟...اما خواهش می كنم يه فرصت ديگه به من بدين... من از مهربونی تون خيلی شنيدم... و به همين اميد تا اينجا اومدم وگرنه جز شرمندگی و خجالت با خودم چيزی ندارم... خداي من... از خودش تعجب كرد! تا حالا جز مرگ آرزويی نداشت اما حالا ... گفت و گفت و گفت... با تموم شدن حرفاش چشم های پر از اشكشو كه تا اون موقع بسته بود، آروم بازكرد. برخلاف تصورش خدا داشت بهش لبخند می زد... بازم همون صدای دلنشين: - آروم باش بنده من! می دونم... می دونم... بيا اينم قلبت ! قلبی كه اين بار به تو هديه اش كردم... فقط يه كم كدر شده بود كه با اشك چشمات شستشوش دادي... از چيزای اضافی مثل كينه، حسد، غرور و... سنگين شده ، به همين خاطر كند می زنه! يه فرصت ديگه بهت ميدم به شرطي كه اينا رو به صاحبش پس بدی چون كسی خريدارش نيست و به جاش چيزای ضروری واسه ادامه زندگی بخری مثل عشق، محبت، دوستی و... چند جای قلبتم ترك خورده بود ، می دونم از كجا افتاده عزيز من ! اما لازم نيست نگران باشی چون تركاشو برات پر كردم! خوب حالا مي تونی بری... چشماش از خوشحالی برقي زد و قلبشو كه دست دوم اما تر و تميز بود از خدا گرفت... نمی دونست چی بايد بگه تمام عشقشو تو چشماش جمع كرد و برای آخرين بار به خدا نگاه كرد. چشماشو باز كرد... تمام اتفاقايی كه براش افتاده بود از جلو چشماش گذشت... احساس خوبی بهش دست داد... يه لبخند گوشه لباش نشست... دستشو گذاشت رو سينه اش كه يه بار ديگه صدای قلبشو بشنوه اما... اون قلبشو پيش خدا جا گذاشته بود!
طولانی شد نه؟! اما خوب چيكار كنم اگه خلاصش می كردم حق مطلب ادا نمي شد و به دلم نمی نشست! اين متن رو روی كاغذ و با خودكار نوشتم ، كاغذ و قلمم كه مثل عاشق و معشوق مي مونند وقتی به هم مي رسند جدا كردنشون سخته! كاغذ می خواد قلم پيشش بمونه و قلم می خواد هر چی حرف قشنگ بلده برای كاغذ بگه! خدا به چشماتون نور و روشنايی (برای خوندن اين متن) عطا كناد! گريه نمی كنم نه اينكه سنگم ، گريه غرورمو بهم می زنه مرد برای هضم دلتنگياش ، گريه نمی كنه قدم می زنه گريه نمی كنم نه اينكه خوبم ، نه اينكه دردی نيست ، نه اينكه شادم يه اتفاق نصفه نيمه ام كه ، يهو ميون زندگی افتادم يه ماجرای تلخ ناگزيرم ، يه كهكشونم ولی بی ستاره يه قهوه كه هرچی شكر بريزی ، بازم همون تلخی نابو داره اگه يكی باشه منو بفهمه ، براش غرورمو بهم می زنم گريه كه سهله ، زير چتر شونش تا آخر دنيا قدم می زنم گريه نمی كنم...
توجه ! توجه! همساده های عزيز! همساده های گرامی! همساده دست چپی! همساده دست راستی! همساده روبرو و... لطفاً به گوش باشيد... اين ترانه رو(که احسان خواجه امیری خوندش) اينجا نوشتم چون معنيش قشنگه و خيلی دوستش دارم و ديگر هيچ...
![]()




![]()




![]()

![]()
![]()



(خوب گفتن اين حرف كه نياز به اين همه سروصدا نداشت! داشت؟!) ![]()



